جنبش سبز، کابوس اقتدارگرایان
ادامه راه سبز«ارس»: جنبش اعتراضی مردم ایران، کابوس اقتدارگرایان شده است. این بازی دو سر باخت (باخت_باخت) را خود اقتدارگرایان آغاز کردند. بیتوجهی به خواست مردم، و تلاش برای حضور در حکومت به هر قیمت و شکل، کار را به اینجا رسانده است. اقتدارگرایان میگوشند همهچیز را بر وفق مراد، و جنبش سبز را رو به افول و سکون و سکوت توصیف کنند؛ اما هراس دشمنان دموکراسی از سبزها، بهقدر لازم عیان است.
کمتر روزی است که مهمترین رسانهها و بازوهای تبلیغاتی و مطبوعاتی تمامیتخواهان به افول و نزول پتانسیل جنبش سبز و کاهش توان و نیروهای اجتماعی حامی آن نپردازند. از ایرنا (خبرگزاری رسمی دولت) تا فارس و کیهان و دیگر سایتها و تریبونهای همسو، همه دست بهکاراند که جنبش سبز را در حال خاموشی و رو به موت، تصویر کنند. و معلوم نیست چنین موجود نحیف و کممقدار و ضعیف و در حال متلاشیای، چرا اینقدر با واکنش مواجه میشود و نیازمند اینهمه خبر و گزارش و تحلیل و یادداشت است!؟
جنبش سبز، هفتههاست که به کابوس اقتدارگرایان مبدل شده است. ۱۳ آبان تمام نشده، حقیقتستیزان باید بهفکر سالگرد شهدای قتلهای زنجیرهای و بعدتر، آیین ۱۶ آذر باشند؛ آذر سپری نشده، در اندیشهی تاسوعا و عاشورا روزگار سپری کنند؛ و این همه نیامده و نرفته، تدبیری برای ۲۲ بهمن بیاندیشند. طرفه آنکه تحریفگران حقیقت، همزمان با این اوضاع و احوال، پیوسته و مکرر از ضعف و پایان جنبش سبز میگویند و مینویسند.
اگر سبزها چنین بیارزش و لاغراند، چرا «راست»ها با بیاعتنایی از کنارش نمیگذرند؟ اگر سبزها به چند صد نفر و «جماعتی» مشخص، محدود هستند، چه نیازی است که خبرگزاری فارس هر روز بر طبل «جنبش سبز علوی» بکوبد و از «مال خود کردن» رنگ سبز توسط «علویان» سخن بگوید و با حکومتیهای گوناگون، اظهارنظر بگیرد و بر موسوی و کروبی و خاتمی و دیگر سبزها، حمله برد؟ اگر سبزها چنان که ایرنا توصیف میکند، رو به افولاند، چه نیازی است به جعل مصاحبه و تحریف خبر؟ و اگر بر «فتنهی موسوی و کروبی و خاتمی و سبزها» چنان که کیهانیان توصیف میکنند، مهر خاتمت خورده، سرمقاله و خبر ویژه و گزارش و تحریف مکرر حقیقت، و گوبیدن بر طبل تهدید و ارعاب، چه ضرورتی دارد؟
اقتدارگرایان میتوانند حتی دلخوش دارند به جلوگیری از تجمع میلیونی معترضان، با ابزار ارعاب و تهدید و سرکوب و خشونت؛ اما آیا معترضان سبز، حقیقت دارند یا خیر؟ اگر جنبش سبز حقیقت دارد، پس لاجرم خود را اینجا و آنجا، امروز و فردا، اینگونه و آنشکل، و کم و بیش، آشکار خواهد ساخت و مطالبات خود را پیخواهد گرفت. و اگر جنبش سبز حقیقت ندارد، چه نیازی است به لشکرکشی نظامی و انتظامی و امنیتی و شبهنظامی و تبلیغاتی و رسانهای؟
جالب توجه آنکه در همین وضع و با وجود این رویکردهای تامل برانگیز، در عین حال، جنبش سبز چنان عینی و فراگیر است که بهعنوان یک نمونه، خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی نیز گریز و گزیری از آن ندارد که حتی خبر حضور معترضان سبز را در جلسهای در مورد روابط دختران و پسران (!) در دانشگاه سيستان و بلوچستان ، هرچند با شکل و سیاق خاص خود، پوشش دهد و منعکس کند (۸۸/۰۸/۱۸).
آشکار است همچنانکه مضمون و حقیقت شعارهای اعتراضی نوشته شده بر دیوار و دیوار شهرها با رنگ سیاه، پوشانده و محو نمیگردد، جنبش سبز نیز با تحقیر و تحریف و تخفیف، مضمحل و نابود نمیشود. از همین زاویه است که کابوس سبز، خیال تقدیسگران خشونت و پیگیران تمامیتخواهی را رها نمیسازد و به کابوس خواب و بیداریشان مبدل میشود.
این کابوس شاید با برخی «مسکّن»ها، بهصورت مقطعی و موقتی، پایان یابد، اما ریشه و علل وجودی آن، چنان حقیقی است که بدون مواجههای منطقی و واقعبینانه، درمان نمیشود و رفع نمیگردد. افسوس که اقتدارگرایان با بیتوجهی به واقعیتهای اجتماعی و با بیاعتنایی به خواستههای مشروع و قانونی و مدنی و انسانی شهروندان معترض، و اصرار بر حضور در حکومت و دراختیار داشتن ابزارهای ماکروقدرت، نه تنها بر درد و رنج خویش از کابوسهای پیوسته میافزایند که کشوری و ملتی را دچار آسیبها و بحرانهای گونهگون میسازند.
=================================
طرح تحول اقتصادی و جنبش سبز
ترسیم تبعات چنین طرح بزرگی بسیار ساده است. جمهوری اسلامی سی سال است که پس از انقلاب اسلامی با اقتصادی دولتی اداره شده است. علیرغم تلاشهای صورت گرفته برای خصوصی سازی هنوز دولت بیش از ۸۰ درصد از اقتصاد کشور را دست دارد و با تزریق یارانه به کالای اساسی تورم را مهار ساخته است. بدیهی است که چنین اقتصادی در دنیای امروز محکوم به شکست است. کسری بودجه دولتی که تنها از طریق درآمد نفت امورات خویش را می گذراند، فساد گسترده در نظام اداری، رانت خواری و حیف میل اموال عمومی دولت موجود را به دولتی ورشکسته تبدیل ساخته است به گونه ای که علیرغم فروش نفت به قیمتهای بی نظیر از تاریخ فروش نفت با کسر بودجه ای هنگفت مواجه است. در چنین شرایطی چاره ای جز برداشتن بار سنگینی چون یارانه از دوش دولت نیست و دیر یا زود باید چنین تصمیمی گرفته می شد اما مشکل کجا است؟
طرح تحول اقتصادی طرحی شجاعانه و مترقی است. در این واقعیت شکی وجود ندارد. اما اجرای چنین طرحی شیرازه یک نظام سیاسی را خواهد ریخت. حکایت طرح تحول اقتصادی، حکایت یک جراحی روی بیماری است که دچار تشنج شده و بسیاری از علائم حیاتی اش نظیر فشار خون، ضربان قلب و پاره ای از عوامل دیگر به علت بروز عفونت در بدن غیر طبیعی هستند. حال در چنین شرایطی جراحی از راه رسیده است و علیرغم مخالفت سایر کادر پزشکی قصد جراحی بیمار و خروج بخشی از معضل را از کالبد وی با تیغی آلوده دارد. در حالیکه بدن بیمار تحمل چنین جراحی سنگینی را ندارد. نتیجه روشن است. یا بیمار در میان جراحی از دست خواهد رفت یا چند روز بعد دار فانی را وداع خواهد گفت. مشکل اینجاست که وقتی دولتی کفایت وصلاحیت در مدیریت ندارد نباید دست به چنین اقداماتی بزند که کل جامعه برای اجرای آن باید اتفاق نظر داشته باشند.
کلیه اقتصادانان متفق القول هستند که معضل بزرگ اقتصاد ایران افزایش نقدینگی است. افزایش نقدینگی در جامعه است که باعث بروز تورم و گرانی می شود. حال در شرایطی که اقتصاد با چنین معضلی روبرو است هزاران میلیارد تومان نقدینگی به این جامعه تزریق می شود. گویی دولت با این اقدام خویش سرنگی آلوده به بدن بیماری تزریق کرده است. در نتیجه تورم به صورت لجام گسیخته ای در جامعه سیر صعودی می یابد و در اثر بروز فساد قطعی در توزیع یارانه ها طبقه جدیدی در کشور شکل می گیرند و اقشار آسیب پذیر آسیب پذیر تر می شوند. بدیهی است وقتی فروشندگان کالا، تولیدکنندگان و شرکتهای خدماتی بزرگ محصولات خود را بدون یارانه به مصرف کننده برسانند چنین پروسه ای با هزینه هایی گزاف تر طی خواهد شد و حاصل آن کاهش قدرت خرید مردم و ورشکستگی تولید کنندگان و به تبع آن توزیع کنندگان خواهد بود.
بدیهی است که دولت احمدی نژاد با اصراری که بر اجرای این طرح دارد بدنبال ایجاد نوعی دگرگونی اجتماعی در کشور است. در واقع این طرح, طرحی برای به چالش کشاندن طبقات اجتماعی است تا یک لایه جدید خود را در جایگاه برتر بنشاند. اما به علت تبعات سنگین آن از جمله پیوستن مردم عادی کوچه وبازار به اعتراضات سیاسی پس از انتخابات زمینه را برای فروپاشی جمهوری اسلامی فراهم خواهد ساخت.
در میان جنبش سبز چه خواهد کرد؟ جنبش سبز علیرغم تمام انتقاداتی که مدیریت جمهوری اسلامی دارد همچنان خود را به این نظام سیاسی وفادار می داند. چرا که جمهوری اسلامی تنها به رهبری این نظام خلاصه نمی شود بلکه بسیاری از رهبران این جنبش نیز روزگاری از سران این نظام بوده اند. از این رو با در نظر داشتن استراتژی احمدی نژاد در به بن بست رساندن نظام، باید تمام تلاش خود را روی دولت احمدی نژاد و حامیان وی متمرکز کنند. اگر این موضوع میان هواداران جنبش سبز به خوبی تبیین گردد که جمهوری اسلامی به عنوان یک کل و احمدی نژاد و حامیانش را به عنوان جزئی از کل درنظر گیرند ۵۰ درصد مسئله رفع شده است. از این رو کلیه برنامه ها باید برای فشار بر ساختار دولت متمرکز شود. در این راستا راهکارهایی را می توان پیشنهاد کرد.
۱. تحریم کالاهای اساسی که دراثر تورم افزایش قیمت یافته اند به صورت موقت و محدود.
۲. تحریم کالاهای غیر ضروری و لوکس مرتبط با دولت در مدت زمانی بیشتر
۳. عدم پرداخت کلیه قبوضی که با افزایش تعرفه ناگهانی مواجه می شوند
این اقدامات و اقدامات شبیه آن می تواند تا اندازه ای فشار سنگینی بر دولت وارد سازد. البته در صورتی که با پشتوانه شبکه اجتماعی همراه باشد. در واقع این اقدامات را می توان همچون موج الله اکبر در سراسر کشور ترویج کرد.
====================================
چهار هزار سال بعد : بقايای لشكر گمشده سپاه در غزه پيدا شد!

با توجه به پيدا شدن بقاياي لشكر كمبوجيه پسر كوروش كبير در مصر اخبار باستانشناسي چهار هزار سال بعد در زير مي آيد:
حسب تحقيقات و حفاري هاي باستانشناسي لشكر گمشده سپاه پاسداران كه چهار هزار سال پيش از دست يك قوم كاملاً ايراني كه بر خلاف رسم آنزمان اصلاً عربي حرف نميزدند موسوم به سبزها فرار كرده رفته بود خودش را يكجائي گم و گور كرده بود، امروز در غزه پيدا شد. فرمانده اين سپاه آقا مجتبي فرزند ديميترعلي صغير يكي از امپراطوران سفاك تاريخ بود. وي كه چهار هزار سال پيش كمر به قتل تمام ملت ايران زمين بسته بود با جمع آوردن سپاه عظيمي ابتدا يك جانور باستاني بنام مموتي را به قدرت رساند كه بقاياي اين جانور همچنان باعث خجالت بشريت است. اين جانور ماقبل تاريخ كه ظاهراً در زمان خودش هم يكجور ماقبل تاريخ محسوب ميشد بطور خاصي با حمام مشكل داشت ولي به جانوري با نام علمي فاطي علاقه وافر نشان ميداد چونانكه طبق نسخ خطي موجود بخاطر وي كه همسر يكي از معاونانش شده بود كوه دماوند را با تيشه آسفالت كرد.
به اعتقاد دانشمندان لشكر گمشده سپاه در اين چهار هزار سال هيچ هم گم نشده بوده بلكه اگر از همان اول ميپرسيدي همه ميدانستند كه اينها از دست قوم سبزها كجا فرار كرده اند. منطقه باستاني غزه كه امروز مهمترين مرز تجاري ايران و امريكاست از همان اول هم مهمترين مرز تجاري ايران با بقيه جاهاي دنيا بود ولي يواشكي. ظاهراً كليه معاملات تجاري ريشگولاساكسونهاي ايران با كله گنده ها در اين منطقه انجام ميشده و لذا جمجمه هاي گنده اي از كله گنده ها كشف گرديده است. در حفاري ها همچنين اسكلت يك كينگ كنگ كه بر عكس بقيه اسكلتها كله كوچكي دارد كشف گرديده كه گمان ميرود متعلق به يكي از سرداران سپاه گمشده موسوم به فيروزآبادي باشد. دانشمندان با صرف چهار هزار ساعت - نفر، تحقيقات گسترده اي را بر روي اينكه كينگ كنگ به اين گندگي اصلاً چطوري حركت ميكرده تا اينكه بخواهد سردار سپاه گمشده هم باشد آغاز كرده اند.
مطابق اسناد موجود در آن زمان دنيا شامل تعدادي كشور مختلف بود ليكن پس از فرار سپاه گمشده ي آقا مجتبي و در دست گرفتن قدرت توسط سبزها كشور ايران كه در آنزمان تبديل به يك قصبه شده بود دوباره عين چهار هزار سال قبلش با شروع موج پيشرفت و تمدن مرزهاي ايران تا حوالي مرزهاي فعلي امريكا واقع در كره ماه پيش رفت و مطابق توافقي كه ده سال بعد از فرار سپاه گمشده انجام شد دو سوم كره زمين شد ايران بقيه اش امريكا . گفته ميشود در پنج هزار و چهارصد سال پيش، اسلام به ايران زمين وارد و همزمان بقيه چيزها از ايران خارج شد. هزار و چهارصد سال بعد مجتباي صغير درصدد كشتن پدرش ديمترعلي برآمد. اين توطئه که با همدستی فسيلي موسوم به تمساح بود و همیشه توي یک چاه خودش را مخفی میکرده به ناكامی انجامید. در كنار بقاياي اين سپاه گمشده اشياء گران قيمت تاريخي از قبيل چماق ، گاز اشك آور ، بطري نوشابه و امثالهم كشف گرديده است. گفته ميشود افراد سپاه گمشده معلوم نیست بطری نوشابه را چرا با خود به غزه برده؟!!!
===================================
رسانه مستقل حق مسلم ماست
شنیده ام گفته اید موسوی محبوبیتش را مدیون شماست، اشتباه نمیکنید؟ اگر قرار بود هر کسی که چند دقیقه در سیمای شما ظاهر میشود محبوب شود الان وضعیت کشور اینطور بود؟ به راستی موسوی عزیز ما چند ساعت در ایام تبلیغات انتخابات در تلویزیون ظاهر شد؟ آقای ضرغامی در این چهار سال بودند افرادی که مدام در رسانه شما حرف میزدند ولی آیا واقعاً همه آنها محبوب شدند؟ فراموش کرده اید که عزت و ذلت فقط و فقط به دست خداست؟ در قرآن نخوانده اید که هر کس با تقوا باشد خدا مهرش را در دل مردم می اندازد؟ گمان نمیکردید حنای دروغ و نیرنگ و ریا بالاخره روزی رنگ ببازد؟ فکر نمیکنید محبوبیت بیش از حد موسوی بخاطر صداقت و تقوایش باشد و هیچ ربطی به الطاف جنابعالی نداشته باشد؟
منت رسانه تان را سر ما نگذارید، رسانه شما در درجه اول متعلق به مردم است و باید در راستای اهداف و خواسته های آنها حرکت کند، خیال نکنید رسانه شما از دماغ فیل افتاده است، چیزی که این روزها زیاد است رسانه مستقل و آزاد، البته به بزرگی و پولداری رسانه شما نیستند ولی صداقت دارند، اتفاقاً این روزها مردم کمترین اهمیت را به رسانه شما میدهند، مردم «واقعیات» را از منابع مختلف کسب میکنند، مگر شعار ما را فراموش کرده اید؟ ما هر کدام یک رسانه ایم، اخبار را دهان به دهان میرسانیم، احتیاجی هم به شما و رسانه تان نداریم، میبینید که این همه فیلم و تصویر و آهنگ داریم، این همه بیانیه داریم، مصاحبه داریم، پادکست خبری هم داریم، پس هیچ چیزی از رسانه شما کم نداریم.
از قدردانی صحبت کردید و گفتید موسوی باید قدردان شما باشد، مگر چکار کرده اید برای او؟ جز اینکه نخست وزیر محبوب امام را منافق و وابسته به بیگانه خواندید؟ اگر هم در دوران انتخابات او را در سیمایتان نشان دادید فقط وظیفه تان را انجام دادید، اما آیا به راستی شما قدردان مردم بودید؟ آقای ضرغامی مردم بدون شما هم میتوانند زندگی کنند ولی شما بدون مردم کاری از پیش نمیبرید، 25 خرداد را چطور پوشش دادید؟ چند دقیقه حضور گسترده سبزها در 26 تیر و 27 شهریور را پخش کردید؟ 13 آبان را چطور نشان دادید؟ چرا فکر میکنید تنها دریچه مردم به روی جهان شما هستید؟ مردم این روزها را هرگز فراموش نخواهند کرد، تا دیر نشده کاری بکنید.
===============================
برای "مجید مقیمی" که زیر بار حرف زور نمیرفت...

مجید کسی رو نداشت؛ فقط یک مادر پیر که از پسر چهار سالش نگهداری می کرد؛ ده روز زودتر از ما بازداشت شده بود؛ می گفت تمام این ده روز کتکش زدن اما چیزی رو گردن نگرفته؛ کاری هم نکرده بود که گردن بگیره؛ کنار یک موتور در حال سوختن عکس گرفته بود؛ ما که رسیدیم هنوز تو انفرادی بود؛ یک سیاه چال تمام عیار تو زیر زمین پلیس امنیت؛ بالاخره طاقتش که طاق شد به افسر نگهبان گفت که اعتصاب غذا می کنه؛ چند ساعت بعد انداختنش تو سلول ما؛ 12 متر سلول برای 13 نفر. می گفت مادرش حتما تا حالا دق کرده؛ در تمام این مدت بهش اجازه نداده بودن با بیرون از زندان تماس بگیره که حداقل خبر زنده بودن و دستگیر شدنش رو بده؛ راستش کسی رو هم نداشت؛ یک مادر پیر که از پسر ده سالش نگه داری می کرد.
مجید تو اون سیاه چال غنیمتی بود؛ یک دقیقه هم ساکت نمی شد؛ می گفت حالا که شما اومدین فکر می کنم تو بهشتم؛ انفرادی بدجوری اذیتش کرده بود ولی روحیه عجیبی داشت؛ اصلا نفهمیدم روی پایبندی به چه چیزی اینقدر مقاوم بود؛ نه مذهبی بود و نه غیر مذهبی؛ مثل خیلی دیگه از ما؛ آدم ایدئولوژیکی نبود؛ راستش اگه بفهمم اصلا معنی «ایدئولوژی» رو هم نمی دونه تعجب نمی کنم؛ اصلا سیاسی نبود؛ ولی انگار درستش کرده بودن واسه مقاومت؛ به قول خودش زیر بار حرف زور نمی رفت. مدام تکرار می کرد که «کارشون غیرقانونیه؛ حق ندارن این همه مدت من رو بی خبر اینجا نگه دارن»؛ بعد انگار که با خودش قراری می گذاشت تکرار می کرد «اگه من از اینجا خلاص بشم کوتاه نمیام؛ شکایت می کنم، پدرشون رو در میارم».
فقط سه روز تو اون سیاه چال با هم بودیم؛ تو همین مدت شاید ۳۰۰ بار داستانش رو تعریف کرد؛ همون روایتی رو که بعدها شنیدم توی دادگاه هم عینا تکرار کرده بود. وقتی به اوین منتقل شدم از هم جدا شدیم و دیگه ندیدمش تا روزی که قرار بود آزاد بشم. درست در لحظه خروج از سلول به هم برخورد کردیم و فقط فرصت کرد با سرعت شماره تلفن خونه رو تکرار کنه. فهمیدم باید زنگ بزنم اما متاسفانه شماره قطع شده بود؛ هرقدر هم دنبال آدرس گشتم به جایی نرسیدم؛ با شماره تلفن خالی به شما آدرس نمی دن؛ گویا تلفن هم به اسم خودشون نبود؛ شاید هم به اسم همون مادر پیری بود که از پسر چهار ساله اش نگهداری می کرد.
دیگه ازش خبری نداشتم تا اینکه توی خبرها خوندم وقتی تعدادی از نماینده های مجلس برای بازرسی از وضعیت زندان ها به اوین رفته بودند هیچ کس جرات نکرده از شرایط گلایه کنه. -گویا بازجوها همه رو تهدید کرده بودند- اما یک نفر بازی رو به هم زده بود؛ خودش بود؛ اصلا تعجب نکردم؛ روحیش هنوز هم مقاوم بود؛ هنوز هم زیر بار حرف زور نمی رفت؛ جلوی تمام بازجوها بلند شد بود و از شکنجه هایی که تحمل کرده بود حرف زده بود تا جایی که گویا قدرت الله علیخانی حالش بد شده بود و زندان رو ترک کرده بود. بعد از اون هم خبر دادند که خود (قاضی) مرتضوی اومده دنبالش و به مکان نامعلومی منتقلش کرده.
مجید کسی رو نداشت؛ فقط یک مادر پیر که از پسر چهار سالش نگهداری می کرد؛ وقتی خبر ادامه شکنجه هاش رو خوندم از خودم خجالت کشیدم؛ چرا این همه مدت در موردش ننوشته بودم؛ این بیرون خیلی ها هستند که می تونن جای خانواده مجید رو پر کنند؛ یا دست کم به مادر پیرش دلداری بدن؛ فقط باید صدای مجید رو از اعماق سیاه چال های اوین به گوششون رسوند. اگر از مادر «مجید مقیمی» اطلاعی دارید تنهاش نذارید، پسر خردسالش حتما بی تاب دیدار پدره.
ضرب و شتم، شکنجه و حكم یکسال حبس به جرم حضور در یک عکس:
گزارشی از وضعیت مجید مقیمی، یکی از بازداشتشدگان حوادث پس از انتخابات
ادامه راه سبز«ارس»: جمعی از اعضای کميته گزارشگران حقوق بشر، روز گذشته با حضور در منزل مجید مقیمی، ضمن همدردی با خانواده این زندانی سیاسی، آخرین اطلاعات در مورد وضعیت کنونی او را دریافت کردند.
گزارشگران حقوقبشر: مجید مقیمی، یکی از متهمانی است که در دادگاههای رسیدگی به اتهامات عوامل دخیل در حوادثپس از انتخابات, مورد محاکمه قرار گرفت. او دارای فرزندی 10 ساله به نام محمد متین است و سابقهی هیچگونه فعالیت سیاسی نداشته است. صبح روز 7 تیرماه، سه نفر که خود را ماموران وزارت اطلاعات معرفی میکردند با حضور در منزل مقیمی، پس از تفتیش وسایل شخصی و بستن چشمان مجید مقیمی، وی را بازداشت نموده و از منزل خارج کردند.
بنابه گفتهی خانواده مجید مقیمی، وی به مدت 12 روز در پلیس امنیت گیشا نگهداری شده است. در این مدت، وی با ضرب و شتم و شکنجه مواجه بوده به حدی که یک طرف بدن وی کاملا سیاه شده و او مدتها از ناحیهی دنده دچار درد شدید بوده است. پس از گذشت 12 روز، مقیمی به قرنطینهی زندان اوین انتقال مییابد. وی در تماسهای خود با خانوادهاش از شکل بازجوییها در قرنطینهی اوین سخن گفته است. در این بازجوییها، دستها، پاها و چشمان وی را بسته و در حالی که وی را مورد ضرب و شتم قرار میدادند،او را وادار نمودند متن اعترافنامه ای را امضا کند. به گفته وی، سرانجام زمانی که او را تهدید به آزار و اذیت مادر و اعضای خانوادهاش میکنند، اعتراف میکند که در تظاهرات شرکت کرده است.
وی سپس به بند عمومی اندرزگاه 8 زندان اوین منتقل میشود. گزارشهای دریافتی حاکی از وضعیت نه چندان مناسب این بند است. مجرمان با جرایمی چون قاچاق، قتل و کلاهبرداری در این بند نگهداری میشوند. این درحالی است که در آيين نامه اجرايي سازمان زندانها، اصل تفكيك جرايم به عنوان يك اصل اساسي مورد تاكيد قرار گرفته است. عدم امکانات پزشکی و دارویی با توجه به ابتلای تعدادی از زندانیان این بند به بیماری آنفولانزا، و همچنین محرومیت از آب گرم از جمله مشکلات دیگر اندرزگاه 8 زندان اوین است.
مجید مقیمی در سومین جلسه از دادگاههای علنی، مورد محاکمه قرار گرفت. اتهاماتی که در متن کیفرخواست علیه وی قرائت شد، شامل "مشاركت در تخريب احراق اموال دولتی، عمومی، خصوصی و عكسبرداری از متهم در حين احراق و ارتكاب جرم، اقدام عليه امنيت كشوراز طريق اجتماع و تباني با هدف بر هم زدن امنيت عمومی، فعاليت تبليغي عليه نظام مقدس جمهوری اسلامی ايران از طريق شركت در تجمعات غير قانونی و ايجاد شبهه جعل و تقلب در نتيجه انتخابات و سلب اعتماد عمومی نسبت به حاكميت و نيز اخلال در نظم عمومي از طريق بلوا، آشوب و حركات غير متعارف" بوده است. همچنین در این دادگاه وی به عنوان "يكی از عوامل اصلی اغتشاشات اخير" معرفی شد و در نهایت به یکسال حبس تعزیری محکوم گشت.
این درحالی است که تنها مدرک موجود از این متهم عکسی است که در موبایل شخصی وی موجود بود و او را در کنار موتورسیکلتی سوخته نشان میداد. این عکس در دادگاه مزبور نمایش داده شد. لازم به ذکر است همچون بسیاری از زندانیان دیگر، مجید مقیمی نیز از حق انتخاب وکیل محروم بود و برای وی وکیل تسخیری تعیین شد. در حال حاضر پرونده او به شعبهی سی و ششم دادگاه تجدیدنظر استان تهران ارجاع داده شده است و در حال بررسی است.
======================================
سید علیرضا بهشتی شیرازی: تازه این اول راه است...

ادامه راه سبز«ارس»: هر ساله آسمان بهرههایی از رحمت خویش را بر این کشور میبارد که ما حیات خود را مدیون آن هستیم. هرچند که بخش اعظم این هدیه الهی به زندگی انسانها نمیرسد؛ به زمینهای شور می ریزد، هدر میرود و از دسترس ما دور میشود. ما میتوانیم بسیار بهره مندتر زندگی کنیم اگر بتوانیم بخش بیشتری از این رحمت را در اختیار بگیریم. به همین صورت همراه با هر نسلی که در این سرزمین پا به عرصه وجود میگذارد آسمان بهرهای از هوش و استعدادهای خدادی را هم نازل میکند، هرچند که اکثر آن نیز دور ریخته میشود، اهمیتی به آن داده نمیشود و در جای خود به کار نمیافتد.
چه بسا استعدادها که اساسا شناخته نمیشوند و باکره به خزانه حکمت الهی باز میگردند. اگر فقرو بیعدالتی هست – از یک نظر – جز به این خاطر نیست، والا خداوند دندانی نیافرید که برایش امکان چشیدن نانی نیافرید. بهره ما از زندگی هایمان قطعا بیش از آن که مدیون رحمت باران باشد، به این باران دوم وابسته است.
به این خاطر است که ملتها هزینههای سنگین میپردازند، امیدهای بزرگ میبندند، انقلابهای عظیم به راه میاندازند تا نظامی از روابط سیاسی اجتماعی در میان خود برقرار کنند که بتواند بیشترین سهم از این باران دوم را نصیب زندگیهای آنان کند. و نظارت استصوابی تلاشی دقیقا در عکس این جهت است. نظارت استصوابی – یعنی آن قانونی که تنها به افراد وابسته به یک خط و سلیقه فکری خاص اجازه میدهد چکیده فضایل مردم باشند – به مانند آن است که حکومتی بگوید مردم حق دارند تنها از بارانهای چکیده در ساعتی خاص از روز استفاده کنند. چه فایده دارد که ما طرحهای بیست ساله برای مصرف بهینه آب در کشور داشته باشیم، درحالی که آن باران اصلی را به این سادگی دور میریزیم؟ آیا بدون نازله ذکاوت اساسا ممکن است از هیچ نازله دیگری بهره مند شویم؟
البته ماجرا به این شوریها هم نیست. بنا نیست همه مردم نماینده مجلس شوند. اگر استعدادی در خانه ملت به کار گرفته نشود در وزارت راه به کار گرفته می شود؛ آنجا که دیگر نظارت استصوابی وجود ندارد.
- چرا وجود دارد. نظارت استصوابی فرزندانی شبیه به خود میزاید. توضیحش طول میکشد و مشاهدهاش آسانتر است. به دولت نهم و بعد از نهم نگاه کنید و ببینید که چگونه سی سال تجربه اندوخته شده در کشور را دور ریخته است، تا جایی که نماینده مجلس هم صدایش بلند است:
این که حکومتداری نمیشود. همهاش شده است حلقه علم و صنعت و استانداری اردبیل.
تازه این اول داستان است. کار به جایی برسد که هشتاد درصد نیروهای کارآزموده وزارت اطلاعات، که بسیاری از آنها تا همین چند وقت پیش سربازان نامدار نظارت استصوابی بودند، تسویه شوند و مدیرانی که تجربیات سه دهه بحران های امنیتی را اندوخته دارند جایشان را به جوانهای بیتجربه بدهند؛ محصولات نظارت استصوابی.
ماجرا به این شوریها هم نیست. اگر در دستگاههای دولتی جایی برای استفاده از همه توانها و استعدادها وجود نداشته باشد در دانشگاه که وجود دارد. بروند آنجا کارهای علمی و پژوهشی انجام دهند و نسل جدید را تربیت کنند – قبل از آن که طرح استصوابی تصفیه سه هزار استاد برجسته از مراکز علمی کشور کاملا به اجرا گذاشته شود.
ماجرا به این شوری ها هم نیست. مگر قرار است همه در دانشگاه باشند؟ فیل مرده و زندهاش یک قیمت است. اگر کسی به راستی هنری در چنته داشته باشد با دست خالی و در کف بازار هم میتواند معجزه بیافریند. اصلا هنر این است، و الا این که تنها با امکانات دولتی قادر به نمایش استعدادهای خود باشند، یا فقط در سر کلاس حرفهای بزرگ بزنند اوج بیهنری است. بروند در متن جامعه و بخش خصوصی مسقل و پویا را پایه بریزند، اما سراغ پیمانهای مهندسی نروند؛ آنجا متعلق به قرارگاه خاتمالانبیاء است. به مخابرات هم کاری نداشته باشند؛ آنجا را به سپاه پاسداران فروختهاند. در واردات هم وارد نشوند؛ موسسات خاصی هستند که در این زمینه هرچه گفتنی هست دارند میگویند؛ نباید در غبطه آنان دخالت بشود؟ فعالیت در بازار سهام نیز اگر به جاهای حساس برسد نیاز به احراز صلاحیتهای امنیتی و نظارت استصوابی دارد. معدن انگوران هم به درد بخش خصوصی نمیخورد. و قس علیهذا. البته ماجرا به این شوری ها هم نیست. کشور پر است از حوزههای اقتصادی غیر سودآور است که نظارت استصوابی هیچ مانعی برای فعالیت اقتصادی دیگران در آنها قائل نیست.
ماجرا به این شوریها هم نیست. چرا، هست، تا جایی که علاقمند بودن به «نهضت سبز علوی» هم نیازمند نظارت استصوابی شده است. مردم چه حق دارند از نمادهای سبز «سوءاستفاده» کنند؟ بلند کردن پرچم اهل بیت (ع) آن هم بدون نظارت استصوابی؟
مبادا آنهایی را که برای مخالفت با مردم دارند بیرقهای سبز طراحی میکنند از خود برانید، زیرا در آن صورت ما هم مرتکب نظارت استصوابی میشویم. نهضت سبز اصلا برای این است که همه باشند و نظارت استصوابی نباشد. چه ایراد دارد آنها هم سبز شوند؟ مگر این رنگ متعلق به پیامبر (ص) نیست؟ پیامبری که شهادت ظاهری را برای وارد کردن هر کس به دارالسلام کافی میدانست.
خیلی به نظارت استصوابی بها دادیم. ماجرا به این شوریها هم نیست. اگر این طور بود که کشور پر از آشوب بود. (نه که نیست؟) نه، منظورم این نبود. اگر این طور بود فاجعههای اقتصادی روی میداد، و فاجعههایی در سیاست خارجی، و فاجعههایی در سیاست داخلی (مجموعا شبیه به همین چیزهایی که داریم یکی یکی به چشم میبینیم). نظارت استصوابی آن قدر زاد و ولد کند و بحران بیافریند که در خانه خود شورای نگهبان را هم بزند. و دارد میزند. کمی صبر کنید، چیزی به اجرای لایحه هدفمند کردن یارانهها نمانده است.
اصل اجرای چنین طرحی شاید برای کشور گزیرناپذیر باشد، اما این جراحی بزرگی است که برای انجام آن احتیاج به همکاری و همفکری تمامی نیروهایی است که در طی این سیساله در کشور تربیت و کارآزموده شدند. این درحالی است که دولتمردان خود را از همکاری اکثر نخبگان محروم کردهاند و تصورشان بر این است که بینیاز از کمک و مشورت دیگران و با راهحلهای ساده و خلقالساعه میتوانند به راحتی چنین عملیات عظیم و خطرناکی را اداره کنند. اگر هم نتوانستند راه حاشا باز است: «چه کسی میگوید نتوانستهایم، به شدت تکذیب میکنیم.»
غرض از افزایش قیمت برخی کالاها در قالب طرح مورد بحث قطعا افزایش درآمدهای دولت نیست و نباید باشد، بلکه بنا به تعریف قرار است با این کار از اسراف در مصرف این کالاها جلوگیری شود. اما این منظور تنها زمانی برآورده خواهد شد که مردم چارهای از مصرف کالاهای مزبور داشته باشند و راه حل جایگزینی در اختیارشان گذاشته شود. به عنوان مثال افزایش قیمت سوخت را در نظر بیاورید. اگر پیش از این کار راهحل جایگزینی همچون توسعه ناوگان حمل و نقل عمومی ارزان به اجرا درآید این اقدام به هدف خود که کاهش مصرف سوخت است میرسد.
اما اگر این بسترسازی از چند سال قبل آغاز نشده باشد تغییری در مصرف ایجاد نمیشود، زیرا مردم علیرغم فشار ناشی از بالا رفتن هزینه سوخت چارهای از این مقدار مصرف ندارند و نمیتوانند سرکار و زندگی خود نروند. آنها به جای آن که مصرف بنزین را کم کنند مصرف شیر و میوه و گوشت و لباس و تفریح و تحصیل و مشابه آن را کاهش میدهند، زیرا به هرحال هزینه اضافی حمل و نقل را باید از محل دیگری جبران کرد. به این ترتیب طرح کاملا از اهداف خود منحرف میشود.
نشانه آن که دولتمردان نخواهند توانست از پس اجرای موفقیتآمیز طرح هدفمند کردن یارانهها برآیند آن است که طی چند سال گذشته و علیرغم الزامات مکرر قانونی نه تنها برنامه موثری برای توسعه حمل و نقل عمومی نداشتهاند، بلکه دقیقا در همین سالها به علل «استصوابی» از پرداخت بودجه مصوب مجلس برای توسعه مترو تهران خودداری کردند. این تنها یک مثال است که نشان میدهد آنها تصور درستی از کاری که باید انجام دهند ندارند و با خطراتی که در این طرح خفته است آشنا نیستند.
در چنین شرایطی هدف طرح به صورتی ناخواسته از کاهش مصرف کالاهایی خاص به افزایش درآمدهای دولت تغییر ماهیت میدهد، که امری بسیار خطرناک است. می گویم ناخواسته تا فرض را بر صحت بگذارم که هدف دولت از اجرای این طرح به راستی جلوگیری از اسراف هاست، حال آن که میدانیم از همین ابتدا غرض جز افزایش درآمدهای دولت نیست. اگر تا هفته پیش در این مورد گمان داشتیم پس از ماجراهای اخیر مجلس و اصرار بر این که درآمدهای ناشی از طرح باید خارج از چارچوب بودجه سالانه کشور هزینه شود به این امر یقین کردیم.
افزایش درآمد یعنی افزایش قدرت دولت و این چیزی نیست که دولتمردان به راحتی از آن بگذرند. دستگاههای اجرایی حتی در شرایطی که مسئولان بلندمرتبه تمایل شدید به افزایش قدرت خود ندارند در مظان آن هستند که منابع مالی کلانی را که از هر جای ممکن ایجاد میشود در محلهایی غیر از آنچه در ابتدا تصمیمگیری شده بود به مصرف برسانند، چه رسد که سکانداران دولت با سرپیچی های علنی از اجرای قوانین قدرت طلبی خود را به صراحت نشان داده باشند. آنان به کرات اصرار کردهاند هر مبلغ کلانی که در هر گوشه از کشور ذخیره شده است باید در خدمت افزایش قدرتشان قرار گیرد. تغییرات متوالی روسای بانکها جز به این منظور نبوده است. تغییر رئیس سازمان حج و زیارت در ابتدای سال جاری نمونه دیگری است که این تمایل را به روشنی نمایان می کند: «می بینیم که در این سازمان مقادیر قابل توجهی پول وجود دارد و مدیران حاضر به ایثار آن در جهت اهداف دولت نیستند.»
به این ترتیب حتم بدانید که در بلند مدت منابع مالی ایجاد شده در قالب طرح هدفمند کردن یارانهها به صورت کمکهای نقدی موثر در اختیار اقشار محروم قرار نمیگیرد و سرنوشتهای دیگری پیدا خواهد کرد. از هماکنون میشود استدلالهای تکراری مجریان را برای این منظور حدس زد: «اکثر اطلاعاتی که مردم درباره وضعیت مالی خود ارائه کردهاند دروغ است. آیا بهتر نیست به جای این کار آن کار را بکنیم؟» حتی این گمان وجود دارد که شیوه سادهانگارانه اجرای طرح جمعآوری اطلاعات خانوار نوعی زمینهچینی برای این منظور باشد.
دولتمردان حق دارند که بر سر لایحه هدفمند کردن یارانهها قهر کنند و تهدید کنند، زیرا مدیران ضعیف بدون پول فراوان و بیحساب هیچ نیستند. خانهای را در نظر آورید که پول در آن موج میزند. به راستی نمیتوان قضاوت کرد که آیا زن این خانواده دارد زندگی را درست اداره میکند یا خیر. زمانی این امر معلوم خواهد شد که پدر کمی تنگدست شود؛ آیا بانو همچنان قادر است آبروداری کند، یا همه چیز تقصیر قیمتهاست؟ تقصیر قیمتهاست، تقصیر کمبودهاست، تقصیر فراوان نبودن پول است که ناتوانیها را فاش میکند. مدیران نالایق کسانی هستند که تنها با بودجههای نجومی میتوانند هنرنمایی کنند. آنها به قول خودشان نهنگند و اگر در حوض آب بیفتند خفه میشوند. به دریا هم که بیفتند خفه میشوند، منتهی آنجا آن قدر آب هست که کسی این را نمیبیند. آیا روشن شد که چرا مدیران نالایق بدون پولهای کلان هیچند؟ پولهایی برای آن که سوء مدیریت و اسراف شوند، آن هم در چارچوب اجرای طرحی که قرار است از اسراف جلوگیری کند.
البته افزایش قدرت دولت از طریق تصرف در این درآمد اضافی بیشتر از یک سراب نیست و این سیاست پس از یک ماه عسل بسیار کوتاه، خود به تضعیف شدید نظام اجرایی میانجامد، زیرا دولت به عنوان بزرگترین مصرفکننده و سرمایهگذار تاوان تورم خودافزوده را بیش از هر کس دیگری خواهد پرداخت.
حتی اگر چنین نشود توزیع منطقی و کارآمد این حجم عظیم از یارانه نقدی پروژهای است که بدون یک مدیریت کارآزموده میتواند کشور را در فساد غرق کند. مجددا تاکید میکنم که چه بسا ضرورت هدفمند کردن یارانهها قابل انکار نباشد، اما پیش از اقدام به اجرای این طرح خطرناک باید ملاحظه کرد که آیا تواناییهای لازم برای توفیق آن فراهم است؟ نام این کار را جراحی بزرگ گذاشته اند. منتهی یک بار هم سوال نمیکنند که آیا بدحالترین بیماران حاضر است بدن خود را به تیغ یک فرد ناشی تسلیم کند؟
قاطبه نیروهای باتجربه انقلاب نگران وقوع یک بحران بزرگ در اقتصاد ملی هستند. منتهی این بحرانی نیست که با تکذیب چیزی یا دریافت تایید کسی بتوان بر آن سرپوش گذاشت، بلکه کیان نظام و کشور را در معرض تهدید قرار میدهد. و خیال آن که میتوان برای اقشار محروم در برابر فشارهای ناشی از این بحران سپری از کمکهای نقدی درست کرد (بر فرض آن که این کمکها واقعا و کاملا توزیع شوند) کاملا خام است، زیرا در یک بینظمی اقتصادی عظیم، لاجرم و بدون تردید بازنده اصلی و نهایی اقشار ضعیف هستند. و زمانی که زندگی مردم فقیر تحت تاثیر این بینظمی قرار گیرد آنان نه به آمارهای مسئولان و صورتحسابهای بانکی که برایشان فرستاده میشود، که به زندگیهای از رونق افتادهشان مینگرند و فقط آن چیزی را که با پوست و گوشت خود لمس میکنند باور خواهند کرد.
آنگاه تنها وقوع یک بحران در درآمدهای نفتی کشور لازم است تا به شورش نان بیانجامد. تمامی دولتهایی که پیش از این بر سر کار بودند یک دوره کاهش شدید درآمدهای نفتی را تجربه کردند و هیچ دلیل منطقی وجود ندارد که این دولت از چنین قاعدهای مستثنی باشد. صندوق ذخیره ارزی اساسا برای مهار چنین بحرانهای دورهای تاسیس شد. این صندوق طی سالهای اخیر اثرات ایمنیبخش خود را کاملا از دست داده است، به صورتی که علیرغم درآمدهای افسانهای نفت اینک موجودی آن بسیار اندک است.
ماجرا به این شوری ها هم نیست. اتفاقا خیلی هم هست. آیا منتظرید به شورش نان برسید تا این همه واقعیت برایتان ملموس شود؟ ای کسانی که دستتان میرسد کاری بکنید.
========================================
لایحه هدفمند کردن یارانه ها:
«خونریزی های اولیه، جراحی بزرگ!»
ارس نیوز به نقل از اعتماد: چیزی نمانده بود که لایحه هدفمند کردن یارانه ها از «جراحی بزرگ» که قرار است به دست محمود احمدی نژاد انجام شود، جان سالم به در نبرد و در همان مراحل ابتدایی بمیرد.
«جراحی بزرگ» یک واژه ژورنالیستی برای جذاب کردن یک یادداشت یا گزارش مطبوعاتی از سوی روزنامه نگاران نیست بلکه عنوانی است که محمود احمدی نژاد آن را برای هدفمند کردن یارانه ها برازنده تشخیص داده است و با به کار بردن آن احساس می کند بزرگی نیت و «خدمت»اش بیشتر به چشم می آید.
زمانی که محمود احمدی نژاد اعلام کرد قصد حذف یارانه حامل های انرژی و کالاهای اساسی و هدفمند کردن پرداخت آنها را دارد و می خواهد یارانه ها را به صورت نقدی به حساب مردم بریزد، چیزی که بیش از همه برای او اهمیت داشت تا نزد مردم جا بیفتد و ملکه ذهن ها شود، این بود که دولت های پیش از او جرات انجام چنین کاری را نداشته اند و فقط او و تیمش هستند که توان اجرایی کردن حذف یارانه ها و ریختن پول نقد به حساب مردم را دارند و برای آنکه مردم خیلی بیشتر به اهمیت رشادتی که قرار است توسط او صورت گیرد پی ببرند عنوان «جراحی بزرگ» را برازنده دید.
و خب کدام جراحی است که توام با خونریزی و درد و جان به لب شدن و... نباشد. شاید برای همین هم هست که پزشکان انجام هر عمل جراحی را به پر کردن فرم رضایت نامه توسط بیمار یا خانواده او منوط می کنند تا اگر اتفاقی افتاد و بیمار زنده از «زیرعمل» بیرون نیامد مسوولیتی متوجه آنان نباشد یا دست کم مسوولیت شان را به پایین ترین حد ممکن برسانند.
به هر حال اگر بخت با احمدی نژاد یار نبود و آیین نامه داخلی مجلس شورای اسلامی نقش آفرین نمی شد الان دیگر خبری از «جراحی بزرگ» با ابزار لایحه هدفمند کردن یارانه ها نبود و توافق صورت گرفته میان مجلس و دولت در مورد محل واریزی درآمد های ناشی از حذف یارانه ها هم به عنوان راهکاری که حد وسط خوانده شده است، حاصل نمی شد؛ لایحه یی که حدود دو سال است مجلس شورای اسلامی درگیر آن است و آن گونه که دولت نهم در پاسخ به منتقدان ادعا می کرد زمان زیادی برای بررسی جوانب آن صرف شده است؛ دست کم هزار ساعت فقط خود احمدی نژاد
- براساس ادعای خودش- روی چگونگی هدفمند کردن یارانه ها کار کارشناسی انجام داده است.
واقعیت آن است که دولت احمدی نژاد که بر اجرایی کردن آنچه «جراحی بزرگ» می خواند اصرار دارد، موقعیت کنونی خود و توافقی که پنج روز پس از تنش در مورد ماده 13 لایحه هدفمند کردن یارانه ها با مجلس شورای اسلامی به آن رسیده را مدیون یکی از بند های آیین نامه داخلی مجلس است.
آن زمان که محمود احمدی نژاد تغییر مجلس در ماده 13 لایحه هدفمند کردن یارانه ها و تصویب واریز شدن درآمدهای ناشی از اجرای لایحه از یک صندوق در اختیار دولت به خزانه را حسب اصل 53 قانون اساسی قطعی دید، چاره کار را تنها در این دانست که سرزده و ناگهانی به مجلس برود و به نمایندگان بگوید با تغییر در محل واریز درآمد های حاصل از اجرایی شدن این لایحه مخالف است و اگر نظرش تامین نشود او نمی تواند مسوولیت اجرای این لایحه را بپذیرد؛ «گفتند برای هدفمند کردن یارانه ها لایحه بده و حالا که لایحه دادیم، می گویند باید به بودجه سالانه متصل شود. ما با دست بسته نمی توانیم چنین بار سنگینی را به دوش بکشیم... نمایندگان مقایسه یی بین این دولت و دولت های قبلی داشته باشند و ببینند چه اختیاراتی به آنها داده شده بود اما آنها حاضر به انجام این کار نشدند و ما در حال حاضر چگونه می توانیم. به قول عزیزی دستمان بسته و وزنه های سنگینی به ما آویخته شده و ما را به دریا می اندازند و می گویند حالا با این وضعیت از ته دریا مروارید صید کن و بیاور و این امر امکان پذیر نیست.»
اشاره احمدی نژاد به این نکته بود که او از ابتدا هم اجرایی کردن هدفمند کردن یارانه ها را نیازمند تصویب قوانین جدیدی نمی دانست و معتقد بود با همین قوانین هم می توان دست به «جراحی بزرگ» مدنظر او زد، اما در نهایت و با اصرار مجلس او مجبور شد بپذیرد که لایحه یی را به عنوان هدفمند کردن یارانه ها به مجلس شورای اسلامی که اکثریت مطلق آن در اختیار اصولگرایان قرار داده شده است تسلیم کند.
مجلس هم اما کوتاه نیامد و نتیجه این شد که احمدی نژاد نامه یی را به لاریجانی داد که در آن درخواست استرداد لایحه هدفمند کردن یارانه ها عنوان شده بود.
طبق این نامه، مجلس باید لایحه را به دولت پس می فرستاد و لایحه به صورت خودکار از دستور کار نمایندگان خارج می شد و این یعنی پایان کار بعد از دو سال «کار کارشناسی»؛ اما یک بند از آیین نامه داخلی مجلس شورای اسلامی باعث شد این اتفاق نیفتد و فرصتی ایجاد شود تا پس از فرونشستن التهاب مجلس و احمدی نژاد، راهکاری برای رفع اختلاف پیش آمده کشف شود.
چه آنکه هم احمدی نژاد و اطرافیانش از اعتراض نمایندگان به حضور سرزده او در مجلس و نطق 20 دقیقه یی خارج از چارچوب قانون و مقاومت اولیه لاریجانی با انجام این نطق خشمگین بودند و هم مجلس از اینکه احمدی نژاد نباید در این مرحله از کار بررسی لایحه در مجلس و به این صورت به موضع ورود می کرد.
اما چگونه این زمان ایجاد شد؟ براساس آیین نامه داخلی مجلس شورای اسلامی چون کلیات لایحه هدفمند کردن یارانه ها از پیش تصویب شده بود در نتیجه نامه احمدی نژاد برای بازپس گیری لایحه به صورت خودکار آن را از دستور کار مجلس خارج نمی کرد و تحقق این امر نیازمند رای گیری مجلس برای پس دادن لایحه بود و حتی اگر پس فرستادن و استرداد لایحه به احمدی نژاد رای نمی آورد حسب قانون دولت مکلف به انجام نظر مجلس می بود و باید یارانه ها را براساس آنچه نتیجه نهایی بررسی مجلس روی لایحه بود، اجرایی می کرد. اینکه دولت محمود احمدی نژاد نتیجه خلاف میلش را در نهایت عملی می کرد یا نه البته بحث دیگری است؛ «من با کمال اخلاص و البته عرض معذرت می گویم بنده که تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم و دو سال است همه جور فشاری را تحمل کرده ایم و برخی افراد هر چه فحش و ناسزا بود و دلشان خواست به ما گفتند اما ما صبر کردیم و گفتیم ما زیر بار این مسوولیت می رویم اما به شما می گویم اگر این لایحه به بودجه سالانه متصل شود دولت زیر بار این مسوولیت نمی رود.»
هرچند مجلس نشینان هم هدفمند کردن یارانه ها را نیازمند تفاهم کامل می دانستند و اعلام کرده بودند درصورت به توافق نرسیدن با احمدی نژاد لایحه را پس خواهند فرستاد و با درخواست استرداد موافقت خواهند کرد اما این فرصت معجزه گونه باعث شد بعد از فروکش کردن عصبانیت ها و در حالی که لاریجانی به عراق سفر کرده بود مذاکره هایی میان مجلس و دولت محمود احمدی نژاد صورت بگیرد و هر دو به نحوی از مواضع عقب بروند و به نتیجه یی که بینابینی اعلام شده رضایت دهند.
اما نکته یی که به چشم می آید، این است که اگر این لایحه که بسیاری از کارشناسان پیش بینی تورم 60درصدی ناشی از اجرایی شدن آن را می کنند تا این حد برای محمود احمدی نژاد مهم است که «هزار ساعت کار کارشناسی» روی آن انجام داده و مدام تکرار می کند که این کار جراتی می خواهد که او دارد و دیگران نداشته اند پس چرا با پیدایش اولین مشکل به جای یافتن راهکار، پاک کردن کامل صورت مساله در دستور کار قرار می گیرد و در یک «قهر رسمی» درخواست استرداد و بازپس گیری لایحه مطرح می شود؟
از آن طرف هم سران اصولگرا در مجلس همین واکنش ها را نسبت به دولت برآمده از جبهه سیاسی اصولگرایان نشان می دهند.
با این شرایط به نظر می رسد انجام این «جراحی بزرگ» بیش از آنچه پیش بینی می شد با چالش مواجه است و خونریزی های اولیه آن شروع شده است هرچند به هر نحوی که شده جلوی این خونریزی- البته به صورت مقطعی و شاید ظاهری- گرفته شده باشد. اینکه بسیاری از مردم فرم های پیش نیاز اجرایی شدن هدفمند شدن یارانه ها و «جراحی بزرگ» مورد نظر احمدی نژاد را پر کرده اند نباید به عنوان فرم های رضایت پیش از انجام عمل جراحی تصور شود.
اعلام اینکه ما «مخلصانه» هر چه از دست مان برآمد، انجام دادیم اما متاسفانه بیمار به علت خونریزی شدید «مرد» هم قابل قبول نخواهد بود و تاثیری در عمق فاجعه یی که به بار خواهد آمد، نخواهد داشت.
==================================
بازخوانی پرونده کهریزک و افزایش نگرانیها برای بازداشتشدگان راهپیمایی ۱۳ آبان
بازداشتگاه «خورین ورامین» یا شعبه دیگر «کشتارگاه کهریزک»؟
ادامه راه سبز«ارس»: شاید هیچ کدام از کسانی که جمعه بیست و دوم خرداد ۸۸ به پای صندوقهای رای رفتند، چه کسانی که به کاندیداهای اصلاحطلب رای دادند و چه کسانی که به دو گزینه دیگر رای دادند، تصور نمیکردند که شمارش آرایشان تبعاتی چنین سنگین برای ملت و در ادامه برای جمهوری اسلامی در پی داشته باشد. تبعاتی که باعث از دست رفتن عدهای از جوانان وطن و روشن شدن ماهیت خشونت نهادینه شده در سیستم حاکمیت فعلی شد. خشونتی که بار دیگر پیش از این در دههی شصت برای تعداد زیادی از خانوادههای اعدامیان سال ۶۷ و نیز قتلهای زنجیرهای در دهه ۷۰ تکرار شده بود و پیش از وقایع اخیر برای بسیاری حکم افسانهای تلخ و غیرقابل تکرار را داشت.
در تابستان ۸۸ اما بار دیگر این خشونت پشت پرده که پیش از این نیز سابقه بروز داشت،عریانتر و آشکارتر در خیابانهای شهر و بازداشتگاههای غیراستاندارد(!) واقعیت یافت. اجساد جوانان بیگناهی که تنها جرمشان فریاد برآوردن برای پس گرفتن رای سبزشان بود، آن هم پس از شکنجه در بازداشتگاهی مخوف به نام کهریزک خبر از وقوع فاجعهای عظیم میداد. فاجعهای بشری که تا پیش از پیدا شدن جسد محسن روح الامینی پسر دکتر روح الامینی رئیس سابق انستیتو پاستور و یکی از مشاوران ارشد محسن رضایی کاندیدای معترض به نتایج انتخابات، چندان آشکار نشده بود. بعد از آنکه مشخص شد محسن روح الامینی در جریان اعتراضات روز هجدهم تیر دستگیر و به زندان کهریزک منتقل و در آنجا دهانش خرد و کشته شده است، ناگهان جنایت کهریزک رسوا شد. دستور تعطیلی زندان کهریزک و محاکمهی عاملان خشونت ، توسط رهبر جمهوری اسلامی صادر گشت اما عاملان اصلی این جنایت انسانی هیچ گاه محاکمه نشدند. هماکنون بعد از گذشت بیش از چهار ماه از آن واقعه تلخ نه تنها حتی یک دادگاه علنی برای مجرمان و جنایتکاران کهریزک برگزار نشده است، بلکه بعد از وقایع ۱۳ آبان و دستگیری شمار گستردهای از راهپیمایان و انتقال آنان به مکانی نامعلوم، احتمال تکرار قسمت دوم سریال مخوف کهریزک وجود دارد. برای بررسی ابعاد این جریان بازخوانی پرونده کهریزک بعد از نزدیک به پنج ماه از آن وقایع شوم چندان بیربط به نظر نمیرسد. زنده ساختن این فاجعه بشری که ظاهرا گرد و غبار زمان کم کم دارد تلخی و عمق خشونت نهفته در آن را از اذهان صاحبان قدرت در کشور پاک میکند نیز بر اهمیت این موضوع میافزاید:
کهریزک چگونه به عنوان نماد خشونت گسترده در جمهوری اسلامی معرفی شد؟
بازداشتگاه غیرقانونی کهریزک حدود هشت سال پیش در نزدیکی بهشت زهرای تهران برای نگهداری بازداشت شدگان طرح امنیت اجتماعی که اکثرا معتادها و افراد سابقه دار جرائم موادمخدر بودند، ساخته شد . اما پس از حوادث انتخابات ریاست جمهوری، به عنوان محلی برای نگهداری معترضان به نتایج انتخابات مورد استفاده قرار گرفت. وجه متمایز این بازداشتگاه از دیگر زندان های رسمی جمهوری اسلامی مثل اوین و قزل حصار غیر قانونی و در خفا بودن آن بود. سایر بازداشتگاههای رسمی به دلیل اینکه زیر نظر سازمان زندانها فعالیت میکنند، تا حدودی شکنجههای کاربردی در آنها تحت نظارت قرار دارد ، اما در کمپ کهریزک که آمار دقیقی از تعداد واقعی زندانیان و هویت آنان در دست نیست، خشونت عریان و بیپرده رخ مینمایاند و گاها منجر به مرگ افراد هم میشود. در کهریزک در طی دوسال گذشته بیش از ۱۴ تن تحت شکنجه جان خود را از دست داده اند که چهار تن آنها در امسال مربوط به وقایع بعد از انتخابات بوده اند .
پس از آنکه در تیرماه ۸۸ جنازهی محسن روح الامینی که پدرش از نزدیکان رهبر است با دهان خرد شده به خانوادهاش تحویل داده شد، رهبر علنا در دستوری خواهان تعطیلی زندان و مجازات کسانی شد که از حدود قانونی (!) خود ، پا را فرا گذاشته اند. پس از محسن روح الامینی مشخص شد که سه کشتهی دیگر به نامهای کامرانی و جوادی فر و آقازاده قهرمانی هم که در جریان اعتراضات پس از کودتای ۲۲ خرداد دستگیر شده بودند، در میان کشته شدگان آشکار شد. علاوه بر کشته شدن چهار نفر در کمپ کهریزک، عدهای از آزادشدگانی که دوران بازداشت خود را در کهریزک گذرانده بودند به عنوان شاهدان عینی و زنده به شرح وقایع و شکنجههایی که گاها خود در معرض آن قرار گرفته بودند لب گشودند. این شاهدان عینی وجود شکنجههای جسمی غیرمتعارف، قرار گرفتن حدود 900 نفر در سوله های 200 نفری، عریان نمودن زندانیان زن و پاشیدن آب بر روی آنها و سپس با کابل و شلنگ و شوکر مورد ضرب و شتم و شوک الکتریکی قرار دادن آنان ، نگهداری زندانیان در کنار افراد معتاد به کراک که بدنهای متعفن و کبود شده داشتنند و در کنار تمام اینها تغذیه بسیار نامناسب از جمله خوردن دو سیب زمینی در روز و نوشیدن آب از کف سوله آن هم در گرمای طاقت فرسای تابستان را تایید کردند .
فاجعه کهریزک چنان ابعاد گستردهای یافت که سایتهای اصولگرایی چون تابناک و حتی سایتهای حامی کودتا چون جهان نیوز و نمایندگان اصولگرای مجلس چون علی مطهری و نیز فراکسیون خط امام مجلس و نمایندگانی چون حمیدرضا کاتوزیان بر سراین بازداشتگاه غیر قانونی صدای اعتراض خود را بلند کردند. صدای مراجع نیز بلند شد. آیت اله مکارم شیرازی، آیتالله منتظری و آیتالله صانعی خواستار رسیدگی به جرم جانیان کهریزک شدند. تابناک در گزارشی مفصل با اشاره به فرمان بسته شدن کهریزک توسط رهبر انقلاب ، به بررسی بیانیهی ناجا که مسئولیت اتفاقات به وقوع پیوسته در کهریزک را به عهده گرفته بود، پرداخت و نوشت یک افسر جزء و یا کارمند کادر به تنهایی و بدون دستور از بالا توان اجرایی جنین فجایعی را نداشته است و در پی آن خواستار رسیدگی به وضعیت متهمان واقعی این پرونده شد و سکوت مراجع قانونی راجع به کهریزک را علت رشد شایعات در افکار عمومی دانست.
کاتوزیان هم خواستار به دادگاه کشاندن متهمان واقعی کهریزک شد که هم از نظام جمهموری اسلامی هتک حرمت کرده اند و هم جوانان مردم را از بین برده اند. او از احمدی مقدم به عنوان مسوول اصلی وقایع کهریزک نام برد اما به سخنانش ترتیب اثری داده نشد. آیتالله مکارم شیرازی نیز در پیغامی به شیخ صادق لاریجانی، رئیس قوهی قضائیه گفت: سلام مرا به آیت الله آملی لاریجانی برسانید و بگویید که مردم در انتظار محاکمه مجرمان کوی دانشگاه و زندان کهریزک و مجتمع سبحان هستند. لازم است هر چه زودتر اقدام فرمایید تا اعتماد مردم خدای نکرده به دستگاه کم نشود، به یقین اینگونه محاکمات شجاعت می خواهد که در جنابعالی و ایشان سراغ داریم. البته این شجاعت جناب لاریجانی به این لحظه به منصه ظهور نرسیده است! علی مطهری دیگر نمایندهی اصول گرای مجلس نیز تاکید کرد: متخلفان بازداشتگاه کهریزک باید مجازات شوند نه اینکه مانند قضیه قتلهای زنجیرهای و حوادثی مانند قتل زهرا کاظمی و زهرا بنییعقوب مشخص نشود که با افراد خاطی برخورد شد یا نه!
چه کسانی پشت جنایت کشتارگاه کهریزک بودند و سرنوشت انان چه شد؟
این اظهارات در کنار صحبتهای بازداشتیهای تازه آزاد شده از کهریزک در حالی عنوان میشد که در تمامی این شکنجهها ، رد پای چندین نفر به خوبی مشهود بود. ابتدا از محمدباقر ذوالقدر، جانشین فرمانده کل سپاه و اولین معاون امنیتی انتظامی وزارت کشور در دوران احمدینژاد، به عنوان یکی از افراد مؤثر در جنایات کهریزک نام برده شد . چندی بعد و بر اساس گفتههای بازداشتشدگانی که در کهریزک بودند و آزاد شدند، اسامی شماری از شکنجهگران از جمله احمدرضا رادان (جانشین فرمانده نیروی انتظامی)، سید موسوی که نام او به عنوان قاتل محسن روح الامینی مطرح شده است و سید حسینی، افسر نگهبان زندان کهریزک، مطرح شد.
آخرین بررسیها توسط موج سبز آزادی نشان داد که اصلیترین مسئول پشت پرده این بازداشتگاه و بخشی از سرکوبهای خیابانی، مسعود صدر الاسلام معاون اسبق اطلاعات نیروی انتظامی است که از طریق منصوری، مسئول دفترش در اطلاعات ناجا که معاونت بازداشتگاه را بر عهده داشته است، کهریزک را به یک شکنجهگاه رسمی تبدیل کرده بود. بررسی پروندهی مسعود صدراسلام ، نشان میدهد که او از جمله اعضای سپاه پاسداران در ابتدای انقلاب بود که بعدها به نیروی انتظامی پیوست و در آنجا در پست مسئول اطلاعات نیروی انتظامی در زمان ریاست لطفیان و در فاجعه کوی دانشگاه خبرساز شد. چندی بعد، در دولت محمود احمدینژاد، او با حکم محرابیان وزیر صنایع به عنوان مدیر عامل و ریاست هیات مدیره شرکت دخانیات ایران معرفی شد. بعد از مدتی، با بالاگرفتن بحث قاچاق سیگار، صدرالاسلام از این سمت برکنار شد و جالب است که این بار با حکم اسماعیل احمدی مقدم به جانشینی ستاد مبارزه با مواد مخدر منصوب شد. اما رد پای وی را در کشته شدن قاضی پروندهی غلامحسین کرباسچی شهردار وقت تهران، اعمال خشونت و فشار بر شهراداران دستگیر شده، دست داشتن در پروندهی اتوبوس حامل روشنفکران ، قتل های زنجیره ای در سال 77 و پس از آن ارتباط با لباس شخصی ها در وقایع کوی دانشگاه تهران در سال ۷۸ دیده میشود. با این همه هنگامی که قوهی قضائیه خبر از دستگیری و محاکمهی متهمان پرونده کهریزک داد، اسمی از مسعود صدرالاسلام به میان نیامد و او هیچ گاه محاکمه نشد.
علاوه بر مسعود صدراسلام ، یکی از نامهایی که توسط نجات یافتگان از کهریزک عنوان شد، حسین فدایی بود که یک عضو فراکسیون اکثریت مجلس در گفتوگو با خبرنگار «موج سبز آزادی» وی را مسئول مستقیم بازداشتگاه کهریزک معرفی نمود. این نماینده اصولگرا که خواسته بود نامش فاش نشود، تصریح کرده بود که حسین فدایی، نماینده تهران و دبیرکل جمعیت ایثارگران، مسئولیت این بازداشتگاه را در حوادث پس از انتخابات بر عهده داشته و این موضوع برای کمیته ویژه مجلس ثابت شده است . طرح نام حسین فدایی به عنوان یکی دیگر از متهمان کهریزک وی و جریان متبوعش به نام جمعیت ایثارگران که از جریانات نزدیک محمود احمدی نژاد هستند را به نوشتن بیانیه ای وا داشت که در آن برای سرپوش گذاشتن بر وقایع کهریزک و رد گم کردن، خواستار محاکمه و احضار خاتمی و موسوی و کروبی در دادگاه شده بود. به این ترتیب حسین فدایی نیز هیچگاه محاکمه نشد!
احمدرضا رادان جانشین فرماندهی ناجا هم فرد دیگری است که نامش جزو شکنجهگران کهریزک و به شهادت شکنجهشدگان رهایی یافته از آن زندان مخوف فاش شد. به شهادت عدهای از آزادشدگان کهریزک، احمدرضا رادان با بالگرد به صورت روزانه دو یا سه بار به کهریزک میآمد و با انتخاب قربانیان خود از میان زندانیان، انان را به شکنجهگاه میبرد و با سیم و کابل به جانشان میافتاد. به شهادت یکی از آزادشدگان از کهریزک که به دلایل امنیتی نخواسته است هویتش فاش شود، سهراب اعرابی، جوان ۲۲ سالهای که بدن بیجانش بعد از ۱۶ روز بیخبری به خانوادهاش داده شده بود نیز در میان زندانیان کهریزک رویت شده بود و به گفته همسولهای، اعرابی از جمله کسانی بوده است که توسط رادان برای شکنجه انتخاب شد و دیگر هیچگاه به سلولش در کهریزک بازنگشت. این فرد آزاد شده از کهریزک که بعد از آزادی به مشکلات شدید روحی و روانی مبتلا شده است میگوید: « پس از اینکه پرسیدیم سهراب کجاست؟ به ما گفتند که او را به اوین منتقل کردهاند، اما من پس از آزادی، با کمال ناباوری با عکس او به عنوان یکی از کشته شدگان مواجه شدم». این در حالی است که به گفته پزشکی قانونی، سهراب همان روز تظاهرات کشته شده و تمام این مدت بدنش در سردخانه نگهداری میشده است. اما این روایت علت و نحوه و مکان شهادت سهراب اعرابی را همچنان در هاله ای از ابهام میگذارد. احمدرضا رادان هماکنون در سمت قبلی خود مشغول به فعالیت است و محاکمه نشده است.
در کنار همهی این نام ها اسم سعید مرتضوی ، از همه آشناتر است. وی که به سلاخ مطبوعات ایران شهرت دارد و در پروندهی خود جرائمی از تجاوز به عنف تا بستن فله ای مطبوعات را یدک میکشد، رد پایش و دستوراتش در وقایع کهریزک خیلی پیش از تابستان امسال به چشم میخورد. یک منبع امنیتی موثق در همین زمینه به موج سبز آزادی خبر داده است که عدهای از نمایندگان و نیز بازرسان که برای تهیه گزارش از وضعیت کهریزک به آنجا رفته بودند با تماس تلفنی مستقیم شخص مرتضوی از خارج نمودن گزارشات تهیه شده خود از کهریزک توسط ماموران منع شدند و هیچ گاه نتوانستند اسناد تهیه شده از وقوع قانونشکنیها در کهریزک را به دست مقامات برسانند. مرتضوی پس از وقایع انتخابات، از دادستانی تهران کنار گذاشته شد و به جای محاکمه به معاونت دادستانی کل کشور نائل آمد. این روزها نیز خبر انتقال وی از دستگاه قضایی به به دولت نامشروع محمود احمدی نژاد به گوش میخورد و قرار است در مقام ریاست سازمان تعزیرات حکومتی فعالیت کند. سعید مرتضوی همچنان که مشاهده میکنید در حال اسباب کشی از قوه قضائیه به قوه مجریه است و محاکمه نشده است.
و اما چه کسانی مجرم شناخته شدند و محاکمه شدند؟
عدهای گروهبان و سرباز جزء به عنوان مجرمان فاجعه کهریزک علی رغم درخواست کتبی فراکسیون اقلیت مجلس از رئیس قوه قضاییه، در دادگاهی غیرعلنی به دلیل تنبیهات بدنی خودسرانه(!) محاکمه و به جزای نقدی محکوم شدند. هیچگاه معلوم نشد این افراد از چه کس یا کسانی دستور میگرفتهاند هیچ گاه شهادت شاهدان عینی کهریزک شنیده نشد و خانوادههای قربانیان و آسیب دیدگان کهریزک بارها و بارها از سوی دستگاههای امنیتی تهدید شدند و بعد از مدتی بیت رهبری تصمیم گرفت با پول از آنان دلجویی کند و پرونده کهریزک برای مقامات کشور به همین راحتی بسته شد. این در حالیست که اولیای دم مقتولین کهریزک همچنان خواستار محاکمه قاتلان فرزندانشان هستند اما تا به این لحظه کسی پاسخی به این خواسته آنان نداده است و تمامی افرادی که اسمشان توسط کمیتهی ویژه مجلس و آزادشدگان عنوان شد نه تنها محاکمه شدند که در پست های خود به قوت باقی ماندند یا به دولت یا مجموعه ی دیگری در سمت بالاتر منتقل شدند.
آیا فاجعه کهریزک در حال تکرار است؟
نظام فعلی قدرت بعد از سه دهه اعمال و در عین حال اختفای خشونت با علنی شدن جریان کهریزک یک بار دیگر دچار بحران شدید مشروعیت در زمینه حقوق بشر شده است. صاحبان قدرت نامحدود در کشور با فاجعه کهریزک ثابت کردند اعدامهای فلهای سال ۶۷ و یا قتلهای زنجیرهای نیز بر پایه یک منطق از پیش طراحی و توجیه شده صورت گرفت: منطق خشونت بی حد و مرز و حذف هر صدای مخالف. این منطق با انچه در تابستان ۸۸ رخ داد نیز کاملا خوانایی دارد و همچنان استوار است. سعید امامی، صدراسلام، رادان، مرتضوی، فدایی و دهها اسم ناشنیده دیگر تنها مهرههایی هستند که جایشان با یکدیگر عوض میشود تا یک منطق مشخص را پیش ببرند. اگر در پیشبرد هدف موفق بودند در سمت خویش باقی میمانند و ارتقا مییابند و اگر نبودند توسط «خودی»ها حذف میشوند. آنچه بیش از هر چیز زنگ خطری جدیست تداوم این رویه است. سیزدهم آبان امسال، یعنی درست ۵ ماه بعد از فاجعه کهریزک، بار دیگر خشونتی بیرویه و بیحد و مرز در خیابانها به وقوع پیوست. این بار تیرها به سمت هوا شلیک شدند اما ونهای مخصوص بازداشت راهپیمایان پر به مقصد رسیدند. گرچه هنوز تحقیقات موج سبز آزادی برای یاقتن هویت دقیق این مقصد یا مقصدهای نامعلوم ادامه دارد اما نام بازداشتگاه دیگری که بیشباهت به کهریزک نیست در این بین به گوش رسیده است. بازداشتگاه خورین ورامین نیز مثل کهریزک با هدف نگهداری مجرمان موادمخدر و معتادان اداره می شده است اما ظاهرا بعد از سیزدهم آبان به محل نگهداری بازداشتیهای ۱۳ آبان تبدیل شده است. خورین ورامین جایی بوده است که خانواده های بازداشتشدگان در پی فرزندانشان در مراجعه به کلانتریها ، دادگاه انقلاب و اوین ، نام آن را برای اولین بار در روز سیزده آبان شنیدند و اطلاع دقیقی از چند و چون نگهداری عزیزانشان در این محل بی نام ونشان ندارند.
این نام یک زنگ خطر دیگر را برای خشونتسازمان یافته علیه بازداشت شدگان برای فعالان حقوق بشر به صدا در آورده است. سوالات مهمی که با کشف این بازداشتگاههای غیرقانونی مطرح میشود این است که تحقیقا چند بازداشتگاه غیرقانونی ناشناخته در ایران وجود دارد؟ چه کسانی مسوولیت این بازداشتگاهها را عهدهدارند و از چه مقامی دستور میگیرند؟ اگر به گفته رئیس سابق قوه قضائیه این بازداشتگاهها تحت نظر قوه قضائیه نیستند(!) پس کدام نهاد مسوولیت آنان را بر عهده دارد؟ انچه بیش از هر چیز نگران کننده است، دفنهای غیرقانونی و شبانه برخی از کشته شدگان وقایع اخیر است. قربانیانی که هیچ گاه هویتشان محرض نشد و چه بسا خانوادههایشان همچنان چشم به راه عزیزانشان میان اوین و سایر نهادهای قضایی سرگردان باشند. چه تضمینی وجود دارد که خورین ورامین به یک کشتارگاه دیگر تبدیل نشود؟ کشتارگاهی که قربانیانش، ۵ ماه پس از کودتای ننگین ۲۲ خرداد و خوابیدن تقریبی اعتراضات بدون هیچ سر و صدایی به قطعهای متروک در گورستانی گمنام منتقل شوند و هیچ منبعی از این وضعیت آگاه نشود؟ شاید بهتر باشد پیش از آنکه فاجعهای دیگر رخ دهد مقامات کشور تدبیری درباره خورین ورامین بیندیشند که اگر بار دیگر جنایتی شبیه به کهریزک رخ دهد هیچ تضمینی درباره چگونگی واکنش اعتراضی مردم به مسببان اصلی آن وجود ندارد.